مطالب

در ارتباطات باید سریع لبخند بزنید

هیچ چیز نمی تواند درباره هجوم خنده مقاومت کند.-مارک تواین شکی نیست که لبخند زدن و خندیدن شاخص های مهمی هستند که نشان می دهند چقدر از بودن در کنار کسی لذت می برید. زمانی که موقعیت و موضوع مناسب است، همیشه برای خندیدن و لبخند زدن شتاب کنید. یک لبخند واقعی ماهیچه های اطراف دهان و چشم ها را به کار می گیرد. وقتی لبخند می زنید مطمئن شوید که تمام صورت خود را به لبخند وا می دارید. اجازه دهید لبخند به چشم های تان نفوذ کند. منظور این نیست که به هر چیزی که گفته می شود، نیشخند بزنید و یا به هر لطیفه ای بخندید زیرا به حد افراط رساندن آن ممکن است به این سوءظن دامن بزند که تصنعی می خندید یا علناً سعی دارید پیاز داغش را زیاد  کنید. یادتان باشد لبخندهایی که واقعی به نظر می رسند، ناگهان قطع نمی شوند. لبخندهای واقعی باید چند لحظه طول بکشند. لبخندی که ادامه پیدا نکند واقعاً لبخند نیست. دلایل روانشناختی خیلی خوبی وجود دارند برای اینکه به خود اجازه دهید به راحتی و به طور طبیعی لبخند بزنید و بخندید.

مشاهده کامل

دوازده ستون موفقیت جیم ران(ستون اول)

تنها زمانی اوضاع تغییر می کند که خودت تغییر کنی شانس رو می کند مشتی به داشبورد کوبید و گفت: دیگر تحمل این اوضاع را ندارم. همه زندگی مایکل جونز در این خلاصه شده بود: دیگر تحمل این اوضاع را ندارم. او مردی چهل ساله با زنی که 14 سال بود داشت با او زندگی می کرد اما همواره ارتباط آنها به دعوا کشیده می شد. او دو بچه نیز داشت که حتی فرصت ارتباط داشتن با آنها را نیز نداشت. و او یک شغل کسالت باری داشت که حتی نمی توانست با آن صورتحساب ها را پرداخت کند. از زمان دانشگاه که با امی ازدواج کرده بود غرق در رویاهای زندگی مشترک بودند و مدام رویاهای زیبایی در سر پرورانده بودند. در زندگی هیچ چیز برای شان غیر ممکن به نظر نمی رسید. پر انرژی و پر توان بودند و می خواستند خیلی کارها انجام دهند. ولی با این وضعیت که داشتند رویاهایشان دور از دسترس به نظر می رسید. مایکل از لحظه ازدواج عاشق "امی" بود اما زندگی آنها به گونه ای رقم خورده بود که حتی فرصت ارتباط برقرار کردن با هم را نیز نداشتند. زمان های زیادی بود که دیگر امی و مایکل زندگی جداگانه ای برای خود در نظر گرفته بودند و مایکل هیچ راه حلی برای این وضعیت نداشت. و اما شغلش . قطعا آن چیزی نبود که او می خواست. مردی به سن او "چهل هزار دلار" در سال درآمد داشت و بدون هیچ سرمایه و پس اندازی. این آن زندگی نبود که او پیش بینی اش را کرده بود. به همین دلیل او انگار در این زندگی گیر کرده بود. در یک شغلی بی آینده و با روابطی ضعیف. این زندگی همان زندگی که او و "امی" در جوانی رویایش را در سر می پروراندند، نبود. ولی زندگی اش در آستانه تحول قرار داشت. در مسیر رفتن به جلسه فروش بود. در جاده ای که هیچ گاه از این مسیر نرفته بود. یک جاده طولانی با پیچ های زیاد. خانه های اندکی در مسیر دیده می شدند. در همین مسیر ناگهان ماشینش خاموش شد. مایکل به خودش گفت: لعنت به تو ماشین قراضه. ماشینش پنجاه کیلومتر در ساعت سرعت داشت و موتورش دیگر از کار افتاده بود. مایکل با هل دادن ماشین آن را به کنار جاده هدایت کرد. از اوضاع مشخص بود که نمی دانست ایراد ماشین چیست. کاپوت را بالا زد و نگاهی به سیم کشی ماشین انداخت اما انگارهیچ چیز از این موضوع حالی نمی شد. مایکل تلفن همراهش را از جیبش بیرون آورد و با خود فکر کرد که به دوستش که تعمیرکار است زنگ بزند. اما منطقه آنتن نداشت. با صدای بلند گفت: این هم از شانس من!!

مشاهده کامل

ستون ششم موفقیت جیم ران

اگر می خواهی رشد کنی، در گروه هایی عضو شو که سطح خواسته های شان بالا باشد. در گروه های سطح پایین هیچ رشدی نخواهی کرد. خود را در حلقه بهترین ها محصور کن سه هفته از آخرین ملاقات چارلی و مایکل در آن رستوران کوچک می گذشت. مایکل تصمیم گرفت که به پیش چارلی برود و رشدهای خود را به او گزارش دهد. وقتی به عمارت 12 ستون رسید، ماشین را نزدیک کارگاه پارک کرد و همانطور که چارلی به او گفته بود، به سمت استخر در پایین خانه به راه افتاد. چارلی آنحا ایستاده بود با همان لباس کار همیشگی و یک تور برای تمیز کردن استخر. مایکل از آن طرف حیاط فریاد زد: "سلام چارلی" "سلام مایکل. بهترین موقع آمدی. به کمکت برای تمیز کردن استخر نیاز دارم." مایکل به کنار استخر رسید و دید که استخر تقریبا تمیز است. به چارلی گفت: "مانعی ندارد. حتما کمکت می کنم" چارلی گفت: "البته کار زیادی نمانده. فقط کمی باید مواد شیمیایی بزنم تا ضدعفونی شود" مایکل گفت: "به نظر که خیلی تمیز می آید" چارلی گفت: "من همیشه تمام سعی خود را می کنم. اوضاع و احوالت چطور است؟" مایکل گفت: "خیلی عالی. خبرهای خوبی برای شما دارم" چارلی گفت: "همیشه خوش خبر باشی." مایکل گفت: "در واقع دو تا خبر خوش دارم...اولی اینکه من و امی روابط مان بهتر شده و در رسیدگی به باغچه بهتر عمل می کنیم. منظورم را که می فهمی؟ و دومی اینکه 100 هدف زندگی ام را نوشته ام و در سه قسمت کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت تقسیم بندی کرده ام. کار چندان سختی نبود. بیشتر شبیه به یک تفریح بود." چارلی لبخندی زد و گفت: "رویاپردازی همواره مثل تفریح است و به انسان انگیزه حرکت می دهد." "دقیقاً چارلی... دید روشنی درباره آینده ام، خانواده ام، جاهایی که قصد مسافرت به آنجا را دارم به دست آورده ام." چارلی از مایکل پرسید: "نوشتن اهداف چقدر طول کشید؟"

مشاهده کامل