مطالب

فصل های زندگی-تابستان(جیم ران)

موفقیت در زندگی کار راحتی نیست، برای یک بذر هم کار راحتی نیست. بذری که که در جستجو برای یافتن نور و تغذیه  مواد شیمیایی از طریق هوا که ضامن سلامتی اش است،  خاک را به کنار می زند. پیشرفت و شادکامی یا موفقیت به هر شکلی مستلزم تلاش و پشتکار مداوم است، چرا که موانع همیشه هستند و ضعیفان و تنبلان را دل سرد می کنند. موانع همیشه هستند.بر یکی که غلبه کنید، مانع دیگری ظاهر می شود تا جای خالی را پر کند. طراحی زندگی به گونه ای است که موفقیت با وجود ناملایمات به دست می آید، نه درغیاب آن.به خاطر وضعیت خود  چالش ها و مشکلات زندگی را مقصر ندانید. آیا بذر از این شاکی است که باید از زیر تخته سنگها راهی برای بیرون آمدن خود از دل خاک بیابد؟ اگر تمام زندگی یعنی تسلیم شدن، آیا در مواجه با نخستین مانع، زندگی ای روی زمین پیدا می شد که سزاوار زیستن باشد؟ در واقع سمت و سوی جریان مداوم و بی وقفه ی زندگی رو به پایین است - که برای ناامیدی، یاس، و دلسردی بهانه  پشت بهانه به دست ما دهد. همیشه باید بهانه ای برای تسلیم شدن باشد؛ همیشه باید بهانه ای برای شکایت باشد. خب، سرگرم شکایت کردن شوید، تا به شدت جریان سرازیری زندگی بیفزایید. تنها چیز خودرو در زندگی علف های هرز هستند. نیازی به کاشتن ندارند، مراقبت هم نمی خواهند. هستی آن ها بر این فرض بنا نهاده شده است که از تلاش های سخت دیگران نغذیه می کنند و زنده می مانند. تابستان زندگی، در واقع زمان محافظت است؛ زمانی برای تلاش و پشتکاری روزانه، برای محافظت از محصول کاشته شده از علف های هرز و آسیب رسان.

مشاهده کامل

5 راه برای اینکه دیگران را مجذوب خود کنیم؟

مردم اهمیت نمی دهند که چقدر می دانید، تنها به اینکه به آنها چقدر اهیمت می دهید، توجه دارند.   افراد با جذبه معمولاً خوب گوش می دهند و اغلب به خاطر همین ویژگی شان فرصت های بیشتری نصیب شان می شود. فرصت هایی به آنها داده می شود که شاید هیچ گاه به دیگر اطراف یان آن شخص پیشنهاد نشود. این افراد ممکن است به خاطر کارهایی بخشیده شوند که دیگران به خاطر آنها به دار آویخته می شوند!. مردم همیشه به این افراد احترام می گذارند و همواره به آنها سود می رسانند. روانشناسان می گویند هسته شخصیت یک شخص اعتماد به نفس است. این اصطلاح به بیان ساده تر یعنی اینکه چقدر خودتان را دوست دارید. در واقع اعتماد به نفس یعنی اینکه چقدر شما احساس می کنید مهم و ارزشمند هستید. یقیناً با افرادی ملاقات کرده اید که با جذبه خود شما را مجذوب خود کرده اند. در آن لحظه احساس کرده اید که آنها واقعا شما را دوست دارند، به شما ارزش قائل هستند، تمام توجه شان به شما معطوف است و در هنگام صحبت کردن به هیچکس دیگری به غیر شما توجه نمی کنند.وقتی در کنار شما هستند بدون توجه به اینکه شخص دیگری در آنجا حضور دارد، هیچکسی به غیر شما برای شان اهمیت ندارد. آنچنان رفتار می کنند که شما احساس می کنید جذاب ترین و مهم ترین شخصی هستید که تا به حال ملاقات کرده اند. شما هم به دلیل اینکه از گفتگو کردن با آنها لذت می برید قضاوت و انتقاد را به تعویق می اندازید. آیا به خاطر دارید در برخورد با این آدم ها چه احساسی داشته اید؟ شرط می بندم که احساس ارزشمند بودن می کرده اید. به این فکر کنید که چه قدرتی لازم است تا بتوانید کسی را وادار کنید که درباره خودش به احساس شگفت انگیزی برسد؟ رهبران سیاسی این احساس را پرورش می دهند تاجران موفق آن را توسعه می دهند و بازیگران از آن بهره می برند. تقریباً هر کسی که با مردم سروکار داردمی تواند از جذبه بهره ببرد و هر کسی که می خواهد از نردبان موفقیت بالا برود باید این خصوصیت را در خود تقویت کند. در ادامه می خواهیم چند راهکار برای جذب دیگران را برای شما ارائه دهیم

مشاهده کامل

ستون پنجم موفقیت جیم ران

هر روز فرصت های زیادی را در خود نهفته است، اما فقط یکی از آنها بهترین است. استفاده بهینه از وقت سو با لبخندی پرسید: "یک فنجان دیگر؟ " چارلی پاسخ داد: "البته اگر ممکن است یک فنجان دیگر می خواهم." سو برای هر کدام یک فنجان دیگر ریخت و خارج شد. "واقعیتش نمی دانم چارلی. سردرگم هستم و نمی دانم چگونه با وجود داشتن این همه مشغله کاری، به دنبال پیدا کردن هدف و برنامه ریزی برای آن باشم." چارلی گفت: این جمله مدام از دهان آقای دیویس بیرون می آید: "همه ما انسان ها باید یکی از این دو درد را تجربه کنیم. درد انظباط و یا درد پشیمانی. تنها تفاوت این دو رنج این است که انظباط یک گرم وزن دارد و پشیمانی یک تن. مایکل، این گفته بسیار مهمی است." چارلی گفت: "فکر کنم متوجه منظورتان نشدم" "بسیار خب. فرض کن در بستر مرگ افتاده ای. چند کار هست که هنوز انجام نداده ای و آرزوی انجامش دادن شان را در سر می پرورانی و اگر آنها را انجام نداده باشی در این موقع باید حسرت زیادی بخوری؟  مایکل، باید بدانی که مرگ حتمی است و من که یک پیرمرد هستم، پی برده ام که چقدر زندگی زود گذشت.  برای من تقریبا کار تمام است. خوشبختانه خوب زندگی کرده ام و به هر چیزی که می خواستم رسیده ام.  با این حال هستند کسانی که حتی به خود اجازه رویا دیدن را نداده اند. بسیاری نیز که رویاپردازی کرده اند، در همان جا مانده اند و تلاشی برای رسیدن به آنها برنداشته اند و یک روز از خواب بیدار می شوند و پی می برند که مرگ فرا رسیده است و با یک بدن سست و بی رمق که توانایی انجام کاری را ندارد، باید یک تن تاسف با خود حمل کنند." چارلی ادامه داد و گفت: "میبینی مایکل...ارزش روزها بسیار بالاست. وقتی یک روز تمام می شود، در واقع یک روز از زندگی تو کم می شود و یک روز کمتر فرصت زندگی کردن داری. پس اطمینان پیدا کن که هر روزت را عاقلانه و منطقی خرج می کنی." مایکل گفت: "از کجا باید بدانم که روزهایم را عاقلانه خرج می کنم؟"

مشاهده کامل

ستون چهارم موفقیت جیم ران

      دلیل اصلی تعیین هدف، شخصیتی است که شما در روند تحقق آن هدف کسب می کنید برای خودت هدف تعیین کن از آخرین دیدار مایکل و چارلی چهار هفته می گذشت. روی این حساب مایکل با چارلی تماس گرفت تا با هم قراری بگذارند. چارلی باید چند تا پیغام برای کسی می برد، از طرفی هم یک رستوران کوچک عالی ای نیز سراغ داشت که بین راه هر دوشان بود، و این باعث میشد که مایکل هم برای اولین بار رستوران ماک را امتحان کند. وقتی مایکل از در وارد شد، بوی یکی از غذاهای مورد علاقه اش را شنید؛ ژامبون دودی ، آره! یک جای دنج. چارلی را دید که کنار رستوران با چند تا پیرمرد هم صحبت بود. همگی یونیفورم سرهمی راهداری را به تن داشتند. تو این منطقه میشد این آدم ها را با این لباس ها هرجا دید.  وقتی چارلی مایکل را دید، از بقیه معذرت خواهی کرد و به طرف در آمد. هر دو قدم های آهسته برمی داشتند. وسط های رستوران بود که به هم رسیدند سلام مایکل، چطوری؟" میبینم که قبراق و سرو حال هستی" "تو هم سر حالی، چارلی. ولی یک خورده یواش قدم برمی داری. همه چیز ردیف است؟" امان از پیری. ما پیرها تا بخواهیم جابه جا بشویم یک خورده طول میکشد. خودت هم خواهی دید."  "باشه. فقط میخواستم از حالت مطمئن شوم." چارلی به یک میز خالی اشاره کرد، از همان میزهایی که توی رستورانهای کوچک پیدا میشوند، پایه های فلزی، چوب فورمیکا و صندلیهای کائوچویی که با میزها جورمیشد، و گفت: " بسیار خب، بیا روی این میز بشینیم مایکل." هر دو روی صندلی نشستند که پیشخدمت سر رسید و پرسید که آیا قهوه میل دارند؟ چارلی گفت: "صد در صدد. مایکل" "بله، لطف می کنید" پیشخدمت با چهرهای بشاش گفت: " همین الان میآورم" مایکل گفت:  "چه خوش مشرب هست" "اسمش سو است. همیشه شاد و خوش برخورد است. نگرش خوبی دارد." "خب چارلی، راستی چند وقت است که در 12 ستون کار میکنی؟"

مشاهده کامل