مطالب

ستون یازدهم موفقیت جیم ران

رهبری دیگران یعنی کمک به آنها کمک کنی تا بتوانند باورها، عقاید و افکار مخرب شان را تغییر دهند. جهان همواره گنجایش یک رهبر اضافه را داشته است. آقای دیویس عاشق این موضوع است. در واقع رهبری کردن ستون یازدهم موفقیت است. او همواره می گوید جهان گنجایش یک رهبر بزرگ دیگر را دارد. "به نظر من هم درست است. ولی من یک فرد معمولی هستم ." "میدانی مایکل برداشت اشتباهی از رهبری شده است. اکثر مردم وقتی واژه رهبری را می شنوند به فکر افرادی می افتند که سازمان ها و یا جنبش های بزرگ را هدایت کرده اند. از نظر آقای دیویس هر کسی می تواند یک رهبر باشد. به عبارتی از نظر او رهبری یعنی بتوانی در هنر نفوذ در دیگران استاد شده باشی. درست مانند فروش است. رهبری دیگران یعنی کمک به آنها کمک کنی تا بتوانند باورها، عقاید و افکار مخرب شان را تغییر دهند." "و در مورد من چگونه معنا پیدا می کند؟" "ببین مایکل اگر تو فردی هستی که در زندگی ات بر یکسری افراد نفوذ داری مثل امی و بچه هایت باید بتوانی در هنر رهبری استاد بشوی. رهبران نه تنها باعث می شوند تا دیگران تغییراتی در زندگی شان به وجود بیاورند، بلکه خود رهبری بالاترین لذت است. رهبران می توانند تغییرات زیادی ایجاد کنند، به بالاترین سطح انرژی و ثروت در زندگی شان دست پیدا کنند، روابط فوق العاه ای داشته باشند و طعم واقعی زندگی را بچشند." "چگونه می توان به یک رهبر بزرگ تبدیل شد؟"

مشاهده کامل

چرا زبان بدن در جذاب بودن مهم است؟

به خاطر داشته باشید که در یک گفتگو شما بیشتر از طرف مقابل به آنچه که باید بگویید، علاقمند هستید وقتی می نشینید نحوه قرار گیری بدن و طرز نشستن، میزان علاقه شما را به شخصی که صحبت می کند و آنچه که می گوید، نشان می دهد. وقتی به طرف شخص متمایل می شوید مثل این است که با بدن تان می گویید از نظر من فرد با جذبه ای هستی تو مرا با نیرویت به سوی خود می کشی. به عقب رفتن شاید به این معنا باشد که من خسته ام ترجیح می دهم به کارهایم برسم تا اینکه با تو صحبت کنم. همه چیز به حساب می آید به عنوان شرط اول سعی کنید کل بدن خود را به سمت فرد مقابل متمایل کنید. اگر پاهای تان را روی هم می گذراید پا و زانوی بالایی خود را به طرف فرد مقابل بگیرید. مطمئن شوید که دست های تان باز هستند و از دست های خود برای تائید هنگام صحبت کردن استفاده کنید. بدین صورت تصویر روشنی از صداقت و پذیرش آنها می کنید. وقتی ایستاده اید باید فاصله ای بین خود و فرد مقابل ایجاد کنید. برای اینکه تصمیم بگیرید چه فاصله ای مناسب هست، عکس العمل های خود را زمانی که مردم خیلی به شما نزدیک شده اند یا از شما دور می شوند، بررسی کنید. سپس آنچه را که از موقعیت یابی خود نسبت به دیگران آموخته اید به کار ببرید. اگر فرد بخواهد به شما نزدیک تر شود از او خیلی فاصله می گیرید. اگر بخواهد از شما فرار کند به دایره آسایش او حمله می کنید. دایره های ارتباط

مشاهده کامل

ستون دوازدهم موفقیت جیم ران

به گونه ای زندگی کن که از لحاظ مالی، روحی، جسمانی و رابطه ای کمک کار دیگران باشی. به گونه ای زندگی کن که زندگی ات مثالی از یک زندگی استثنایی باشد. میراثی بر جای بگذار از آخرین باری که مایکل چارلی را دیده بود سو نیم ماه می گذشت. بعد از یک سفر کاری شش هفته ای، کارهای مایکل عقب افتاده بود و حسابی سرش سلوغش بود. او تمصمی گرفت که هر جوری شده است ستون آخرین را نیز یاد بگیرد. بنابراین یک روز از برنامه اش را کنسل کرد تا بتواند به دیدن چارلی برود. فکر کرد با این کار چارلی را سورپرایز خواهد کرد. از طرفی نیز می دانست چارلی اکثر اوقات در عمارت 12 ستون است و جایی نخواهد رفت. مایکل به عمارت رسید دروازه بسته بود. مایکل آیفون را زد و یک آقای متشخصی پاسخ داد: "بله بفرمایید." "من مایکل جونز هستم. آمده ام که آقای چارلی را ملاقات کنم." "لطفاً چند لحظه صبر کنید" مایکل در فکر فرو رفت که آیا این صدای آقای دیویس بود؟ بعد از حدود یک دقیقه صدایی از آیفون گفت: "بفرمایید داخل. خانوم دیویس جلوی دم در ورودی عمارت منتظر شما هستند." حالا دیگر همه چیز عجیب به نظر می رسید. دروازه باز شد و مایکل با ماشین داخل رفت و ماشین را در حیاط پارک کرد. آهسته از پله ها بالا می رفت. هرگز به دروازه ورودی ساختمان نیامده بود. همین که پله ها تمام شد یک خانوم باوقار و با متانت ایستاده بود. او گفت: "عصر بخیر. شما باید مایکل باشید؟ " "بله خودم هستم. شما خانوم دیویس هستید؟" "بله" "از اینکه در نهایت شما را ملاقات می کنم، بسار خوشحالم. تعریف شما و آقای دیویس را از چارلی خیلی شنیده ام." خانوم دیویس پاسخی نداد و چارلی ادامه داد: "ببخشید که مزاحم شدم. آمده ام تا آقای چارلی را ببینم. اینجاست؟" "مایکل بسیار متاسفم این را می گویم ولی چارلی هفته پیش به خاطر بیماری سرطانش فوت کرد." مایکل کامل گیج شد و بهت زده شده بود. او فکر می کرد که دلیل کسالت چارلی باید پیری باشد. "خدای من... این باور کردنی نیست...من خیلی متاسفم... همین سه ماه پیش بود که او را دیده بودم." "حالش خوب بود مایکل ولی ناگهان اوضاع تغییر کرد." هر دو برای لحظه ای هیچ حرفی نزدند. سرانجام خانوم دیویس سکوت را شکست و گفت: "لطفا بفرمایید داخل. یک چیزی هست که باید به شما بدهم."

مشاهده کامل