ستون پنجم موفقیت جیم ران

ستون پنجم موفقیت جیم ران

ستون پنجم موفقیت جیم ران

هر روز فرصت های زیادی را در خود نهفته است، اما فقط یکی از آنها بهترین است.

استفاده بهینه از وقت

سو با لبخندی پرسید: "یک فنجان دیگر؟ "

چارلی پاسخ داد:

"البته اگر ممکن است یک فنجان دیگر می خواهم."

سو برای هر کدام یک فنجان دیگر ریخت و خارج شد.

"واقعیتش نمی دانم چارلی. سردرگم هستم و نمی دانم چگونه با وجود داشتن این همه مشغله کاری، به دنبال پیدا کردن هدف و برنامه ریزی برای آن باشم."

چارلی گفت:

این جمله مدام از دهان آقای دیویس بیرون می آید:

"همه ما انسان ها باید یکی از این دو درد را تجربه کنیم. درد انظباط و یا درد پشیمانی. تنها تفاوت این دو رنج این است که انظباط یک گرم وزن دارد و پشیمانی یک تن. مایکل، این گفته بسیار مهمی است."

چارلی گفت:

"فکر کنم متوجه منظورتان نشدم"

"بسیار خب. فرض کن در بستر مرگ افتاده ای. چند کار هست که هنوز انجام نداده ای و آرزوی انجامش دادن شان را در سر می پرورانی و اگر آنها را انجام نداده باشی در این موقع باید حسرت زیادی بخوری؟

 مایکل، باید بدانی که مرگ حتمی است و من که یک پیرمرد هستم، پی برده ام که چقدر زندگی زود گذشت.  برای من تقریبا کار تمام است. خوشبختانه خوب زندگی کرده ام و به هر چیزی که می خواستم رسیده ام.

 با این حال هستند کسانی که حتی به خود اجازه رویا دیدن را نداده اند. بسیاری نیز که رویاپردازی کرده اند، در همان جا مانده اند و تلاشی برای رسیدن به آنها برنداشته اند و یک روز از خواب بیدار می شوند و پی می برند که مرگ فرا رسیده است و با یک بدن سست و بی رمق که توانایی انجام کاری را ندارد، باید یک تن تاسف با خود حمل کنند."

چارلی ادامه داد و گفت:

"میبینی مایکل...ارزش روزها بسیار بالاست. وقتی یک روز تمام می شود، در واقع یک روز از زندگی تو کم می شود و یک روز کمتر فرصت زندگی کردن داری. پس اطمینان پیدا کن که هر روزت را عاقلانه و منطقی خرج می کنی."

مایکل گفت:

"از کجا باید بدانم که روزهایم را عاقلانه خرج می کنم؟"

چارلی گفت:

"پاسخی که آقای دیویس برای این پرسش دارد این است که اگر به بهترین شکل ممکن بتوانی روزهایت را خرج کنی، در این صورت تو عاقلانه در حال استفاده از زمان زندگی ات هستی.

 هر روز فرصت های زیادی در خود دارد. اما فقط یکی از آنها بهترین است. بهترین فرصت های زندگی ات، همان هایی هستند که در راستای هدف کلی ات شکل می گیرند. همان هایی که باید زمانت را برای آنها خرج کنی.

 روزهایت را این گونه سپری می کنی، مایکل؟"

مایکل پاسخ داد:

"قطعا نه... فقط تا جایی که مطمئن بشم پول برای پرداخت صورتحساب هایم درآورده ام، کار می کنم."

"این همان تله مدیریت زمان است که اکثر مردم گرفتار آن می شوند.

 آنها بیشتر زمان خود را صرف فوریت های خود می کنند تا کارهای مهم. فوریت های زندگی، به مانند یک فرد مستبد و خودکامه هستند که اگر به آنها اجازه فعالیت دهی تو را به بردگی می کشانند. باید ارباب زمان خود بود نه برده زمان. باید خودمان طراح زندگی خویش باشیم."

چارلی ادامه داد.

"مایکل اگر برنامه زندگی خودت را طراحی نکنی، یکی دیگر این برنامه را برای تو طراحی خواهد کرد. یکی که می خواهد از تو برای برنامه خودش استفاده کند. حالا می توانی حدس بزنی چه برنامه ای برای تو دارند؟"

"چه برنامه ای؟"

چارلی با صدای بلند خندید و پاسخ داد:

"بیگاری"

مایکل نیز با خنده گفت:

"این که حتمی است"

"بله مایکل یکی ارباب است و دیگری خدمتکار. یا تو زمان ات را اداره خواهی کرد و یا او تو را. یا تو به زندگی ات مسلط هستی و یا زندگی ات بر تو. انتخاب با خودت است."

در همین موقع تلفن مایکل زنگ زد و با خنده به چارلی گفت:

"این یکی از همان فوریت ها هست که در حال زنگ زدن است. باید راه بفیتم."

بلند شد و کتش را پوشید.

چارلی گفت:

"امیدوارم زیاد فوری نباشد"

"نه... ولی مساله کاری هست و باید سریع بروم."

 مایکل نگاهی به چارلی انداخت و گفت:

"چارلی واقعا از تو سپاسگزارم. معلوم است که خیلی چیزها از آقای دیویس یاد گرفته ای. از اینکه این ها را با من به اشتراک می گذاری، بسیار سپاسگزارم."

چارلی پاسخ داد:

"خواهش می کنم مایکل. از این کار لذت می برم. ما پیرها باید به شما جوانان مغرور کمک کنیم."

هر دو لبخند زدند و چارلی گفت:

"جوان، نگذار بین دیدارهای ما فاصله بیفتد. هر چه زودتر به دیدار ما بیا. باشه؟"

 

مایکل گفت:

"حتما..."

به سمت در راه افتاد و به خودش گفت:

"خیلی زود قول می دهم"

در بسته شد و مایکل برای رفع فوریت ها از آنجا دور شد.

پایان ستون پنجم

برای "توسعه فردی" بیشتر

نظرات

نظرخود را با ما درمیان بگذارید

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh

نظرات سایر دوستان